ترنم باران
....در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش علف هرز و گل سرخ یکیست

باز ای باران ببار
بر تمام لحظه های بی بهار
بر تمام لحظه های خشک خشک
بر تمام لحظه های بی قرار
باز ای باران ببار
بر تمام پیکرم موی سرم
بر تمام شعر های دفترم
بر تمام واژه های انتظار
باز ای باران ببار
بر تمام صفحه های زندگیم
بر طلوع اولین دلدادگیم
بر تمام خاطرات تلخ و تار
باز ای باران ببار
غصه های صبح فردا را بشوی
تشنگی ها خستگی ها را بشوی
باز ای باران ببار...
کجاست حضرتِ مرسل، که داغ کامل شد
شکست طاقِ در، آیاتِ صبر نازل شد
کجاست حرمتِ این خانه، زیر پا افتاد
دوباره اهلِ مدینه ز نور غافل شد
چو دید اشکِ علی را، شکست قامتِ یاس
شکست قامت و بر شعله ها حمایل شد
عجیب رنگِ مناجات و عشق بینِ دو در
گرفت چهره ی کوثر، رکوع کامل شد
چه ذکرها که نگفتی! چه آیه ها خواندی!
چه دلبری نِگهت سوی قبله مایل شد..
عجب حکایتِ داغی! چه قصه ی تلخی!
تمامِ اهلِ جنون زین شراره بی دل شد...
دوباره کوچه و چادر، دوباره خاکِ غریب
چه پله پله زمین سوی عرش قابل شد

پاپ

کلاسیک

هیپ هاپ

رپ

تکنو
death metal
power metal

speed metal

در حال رانندگی

وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد .
کوروش بزرگ
ادامه مطلب
نفس
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه آتشین او خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی در بستر عشق او سحر کردم
شب های دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت : « او یک زن ساده لوح عادی بود »
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم
رو ، پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر به روی سینه نفشارد
عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و نگاه تو دیگر
ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر
به هوای لحظه ای دیدار دنبال تو در بدر نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو ، مجو ، هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز

با کدامین واژه داغدار،
با کدامین حنجره سوخته
و با کدامین رمق بازمانده،
پاسخت گویم؛ علی جان!
نفسم بالا نمیآید!
چشمهای خستهام دیگر توان باز شدن ندارد؛
اما چه کنم که دم مسیحاییات مرده زنده میکند!
چه کنم که جان فاطمه نه در قبضه عزرائیل که در قبضه توست!
میخواهم دیگر بار آفتاب چهرهات را به نظاره بنشینم!
میخواهم این چشمهای جوشان اشک را
که بر چهره تکیده و مظلومت میچکد با سرانگشتانم پاک کنم!
علی جان! کمک کن تا بازوان مجروحم
برای آخرین بار به یاریات بشتابد
و غبار غم از دیدگانت بزداید!
میدانم که بعد از من کسی نیست که یاریات کند!
میدانم که بعد از من تنها مونس تو چاه خواهد بود
و نخلستانهای کوفه!
ای مظلومترین مرد تاریخ!
تو بعد از من تنهاتر از پیش خواهی شد.
تو بعد از من سالها خار در چشم
و استخوان در گلوخواهی داشت؛
اما ملالی نیست، آنروز را میبینم
که فرزندم مهدی میآید
و انتقام تو را از دودمان کفر و نفاق میگیرد؛
روزی که حق به حقدار میرسد
و باطل برای همیشه نابود میشود.
من میروم!
اما کودکانم را به تو میسپارم!
یتیمانم را دریاب. علیجان!
یتیمانم را دریاب!
مرا شبانه غسل و کفن کن!
شبانه به خاک بسپار و
نشان مزارم را بر هیچ کس آشکار نکن!
بگذرا که داغ غربت من
تا ابد بر سینه تاریخ بماند.
تا ببینم شاید
عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود
ماهیان میگفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید
آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت
چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی
همت کن
و بگو ماهی ها
حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم.
"سهراب سپهری "

| Design By : Mihantheme |






















